fall












people are not happy...definitely












به رنگ ارغوان (ابراهیم حاتمی کیا)


شما مردا همتون عین همین...

فرق تو با بقیه اینه که فقط بازیتو بهتر بلدی.












insomnia... I was critisized













HEAL



Evanescence - My Immortal

self portrait














empty   http://www.youtube.com/watch?v=5HG5CYtyDuQ













به اندیشیدن خطر نکن













somewhere for presence...imagination













there is no tranquility...just seat for a moment













the holy things all ended to scream...done















برای آن که سیگار را می فهمد

برای آن که ترس را می فهمد

برای آن که مادر را می فهمد


my angry innocence



I m



a simple sequence of life






the wall


دیوار تنها چیزیست که پا بر جاست

چه آن زمان که کودک بودیم

چه اکنون که کودکیم

solitude of a gambler




silence of an idiot



گاهی اوقات لازمه برم اون تو درم قفل کنم و یه چیزایی رو به خودم یاداوری کنم...




no title...


international photography awards 2010


honorable mention


http://photoawards.com/en/Pages/Gallery/hmention2010NON.php

http://photoawards.com/en/Pages/Gallery/zoomwin.php?eid=8-25090-10&count=2&code=Other_FA

http://www.photoawards.com





screwed up



fucked up


burning in the water


princess



retro


?is it possible to get rid of this inflamation


for anole


...


سگ



خوابم نمی برد...
سگ که چهارده ماه بیشتر نداشت
عمیق زوزه می کشید...
در حالی که چشم چپش بیرون حدقه به پوستی آویزان بود
با پوزه ای خونالود و پایی شکسته...
وارد مغازه شد
من می خواستم به مغازه دار بگویم
آن سگ، خاطره زخمی من است
که از ذهنم بیرون افتاده
می خواستم بگویم ساکت باشد
به جایی تلفن نکند
و به من برای لیسیدن خون های کف مغازه
و بعد خوردن تمام سگ
ده دقیقه فرصت بدهد...
اما چیزی از درون به من نیزه می زد
سوراخ شدن عضوهای داخلی ام را حس می کردم
و بوی خون را که توی دماغ ام م یپیچید
شکمم داشت از مایع غلیظ و سنگینی پر می شد
می دیدم که به قیمت اجناس می چسبم
به شیرینی مصنوعی کلوچه های کارخانه ای
به قوطی های لوکس غذای سگ با ماندگاری طولانی
غذای عقده... غذای دردهای کهنه و مادرزاد
مرد مغازه دار پاهایش از مچ کج بود
و با هر قدم به خودش نزدیکتر می شد
و من با هر سگ ناله از خودم دور
دور... دور.... دور

انسیه اکبری

...


he was thinking...she was thinking too