تبليغاتX
harsh documents
this is a photo based blog



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



خيلي ساده شروع مي كني...

با بي تفاوتي ادامه ميدهي...

عادت ميكني به ادامه...

به عادت كردن دلبسته ايم... و مسير آن بر بستري از احساسات...همواره اينگونه بوده...

ناگهان و براي تحمل اين سبكي دست به اعتراف ميزني...

آهي از اعماق ريه هايت نثار صداقتت ميكني...

كه عادت بسي سبك است...

آنقدر صادقي كه مشعوف و متوهم از بلور صداقتت ،عادت را به گوشه اي ميراني...

بي پروا ميشوي...با حيا ميشوي...خيلي خوب ميشوي...

...و بلور صداقت بسي ترد است و محتاج يك تلنگر...

و آن عادت به عزلت رانده شده...

واي بر  تو كه بي خبري از فريبش...

و تكه سنگي كه در گوشه هاي رانده شدگي هميشه يافت شدنيست...براي هجمه ي عادت...

...

...

امروز  دلم لرزيد...صداقتم ترك برداشت...



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 




+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 




عكس و عنوان از مهتاب


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 




بسيار خوشحالم...

ايمان تمرين مي كنم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 






علي مي دوني دلتنگتم يعني چي...؟

يعني هر روز به تابلوي رنگ و روغن بي ذهنيت خيره مي شم تو خونه...

يعني منتظر روزي هستم كه زير نور تير چراغ برق كنار شوكا ترومپت بزني و من زار زار ...

آره داداش...من هنوزم بغض داره خفم ميكنه...

يعني هر وقت ياد گير دادنت به انگشتام وقتي سيگارو ميگيرم دستم مي افتم مي خوام خفت كنم...

يعني هنوز اون شيشه شامپاينو كه توش عرق بود و ركب خوردي كه توش شامپاين نيستو و ...نصفشو دادم بهت و نصفشو نگه داشتمو نگه داشتم كه اون نصف ديگشم باهم بزنيم...

يعني از وقتي رفتي دستو دلم به طرح زدن نميره...

يعني كافه نرفتم از وقتي رفتي...نه آساره...نه قلم....نه....نه.....

يعني مي خوام بهمن چيمو تو واسم روشن كني...راستي ديگه بهمن نمي كشم...اگه بياي مي كشم...

يعني كي ميرسه روزش...كي ميرسه كه زنو بشناسيم....كي آخه...اصلا ميشه كه بشه؟...

ميشه كه بگي مزدك شد؟....شده؟...هاها..شده...شده ها...

بابا من دلم واسه اين فيل مهربون تنگه...مي فهمي دلتنگيه يه موش كورو؟...

بي انصاف دلم تنگته...بفهم اينو...




+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت   توسط مزدک شادکام  |