تبليغاتX
harsh documents
this is a photo based blog












+ نوشته شده در  Mon 13 Dec 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 












+ نوشته شده در  Mon 13 Dec 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


شما مردا همتون عین همین...

فرق تو با بقیه اینه که فقط بازیتو بهتر بلدی.












+ نوشته شده در  Fri 10 Dec 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Thu 9 Dec 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



Evanescence - My Immortal

+ نوشته شده در  Sun 28 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Sun 28 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


empty   http://www.youtube.com/watch?v=5HG5CYtyDuQ













+ نوشته شده در  Sat 27 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 













+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



برای آن که سیگار را می فهمد

برای آن که ترس را می فهمد

برای آن که مادر را می فهمد


+ نوشته شده در  Thu 14 Oct 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



+ نوشته شده در  Sun 10 Oct 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



+ نوشته شده در  Wed 29 Sep 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 






+ نوشته شده در  Fri 24 Sep 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


دیوار تنها چیزیست که پا بر جاست

چه آن زمان که کودک بودیم

چه اکنون که کودکیم

+ نوشته شده در  Tue 14 Sep 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 




+ نوشته شده در  Thu 9 Sep 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



گاهی اوقات لازمه برم اون تو درم قفل کنم و یه چیزایی رو به خودم یاداوری کنم...




+ نوشته شده در  Thu 2 Sep 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


international photography awards 2010


honorable mention


http://photoawards.com/en/Pages/Gallery/hmention2010NON.php

http://photoawards.com/en/Pages/Gallery/zoomwin.php?eid=8-25090-10&count=2&code=Other_FA

http://www.photoawards.com





+ نوشته شده در  Wed 25 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



+ نوشته شده در  Sun 15 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Sun 15 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Thu 12 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



+ نوشته شده در  Wed 11 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Tue 3 Aug 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Thu 29 Jul 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Fri 16 Jul 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 



خوابم نمی برد...
سگ که چهارده ماه بیشتر نداشت
عمیق زوزه می کشید...
در حالی که چشم چپش بیرون حدقه به پوستی آویزان بود
با پوزه ای خونالود و پایی شکسته...
وارد مغازه شد
من می خواستم به مغازه دار بگویم
آن سگ، خاطره زخمی من است
که از ذهنم بیرون افتاده
می خواستم بگویم ساکت باشد
به جایی تلفن نکند
و به من برای لیسیدن خون های کف مغازه
و بعد خوردن تمام سگ
ده دقیقه فرصت بدهد...
اما چیزی از درون به من نیزه می زد
سوراخ شدن عضوهای داخلی ام را حس می کردم
و بوی خون را که توی دماغ ام م یپیچید
شکمم داشت از مایع غلیظ و سنگینی پر می شد
می دیدم که به قیمت اجناس می چسبم
به شیرینی مصنوعی کلوچه های کارخانه ای
به قوطی های لوکس غذای سگ با ماندگاری طولانی
غذای عقده... غذای دردهای کهنه و مادرزاد
مرد مغازه دار پاهایش از مچ کج بود
و با هر قدم به خودش نزدیکتر می شد
و من با هر سگ ناله از خودم دور
دور... دور.... دور

انسیه اکبری
+ نوشته شده در  Thu 8 Jul 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Tue 6 Jul 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  | 


+ نوشته شده در  Wed 23 Jun 2010ساعت   توسط مزدک شادکام  |