
واژه ی انسان گه گاه آنچنان بی رحمانه طغیان می کند که از یاد می برم "انسان بودن خود؟" را...به دو سگ ولگرد مظلومی فکر می کنم که امروز از من طلب محبت می کردند و من در قعر تفکرات غیر انسانی خود(دقیقا به معنای چیزی غیر از انسان) سرسره بازی می کردم...بگذریم
در مورد عکس حرفی ندارم...عکس نوشته بی فایدس دیگه...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت توسط مزدک شادکام
|

برای بهار...به یاد مادرش
به سوي تو به شوق روي تو به طرف كوي تو
سپيده دم آيم مگر تو را جويم بگو كجايي؟
نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي؟
كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غير نامت كي نام دگر ببرم؟
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟
يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من دگر چه پرسي ز حال من؟
تا هستم من اسير كوي تواًم به آرزوي تواًم
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|

!a humble humanization
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط مزدک شادکام
|