|
this is a photo based blog
|


حجم پررنگ فکر اینجا طغیان کرده
روز و شب می خوریم و میخوریم که بیاندیشیم
به تباهی
به رویا
به من
به تو
به راه پیش رو...به بی راهه های همراه
به شبهای تنهایی پر نفس
به نیمه شبهای تحقق رویا...رویای هم آغوشی
و به هیجان پر تنش هجرت
باید کند...باید کند...باید کند
باید رفت

سگ تاتوله خورده* ای را می شناسم
همه به او می خندند
از او نمی ترسند
آرام است
اما نه برای خویشتن
صدای واق واقش با بقیه ی سگان متفاوت است
اما خوش صدا!
از صدای جغدها الهام می گیرد
تنفر از قلاده در چشمهایش نوسان می کند
اما خود خوب می داند که قلاده ی عزیز هم ذاتش شده
با هم خو گرفته اند
آه اگر دندانهایش به قلاده می رسید!
وقتی انسان می بیند دچار سرگیجه می شود
آنها را دوست دارد
اما دلسوزی به حالشان تنفری رخوت آور برایش به ارمغان دارد
دست خودش نیست
مهربانی را از مادر
تنفر را از پدر به ارث برده
بیچاره سگ
کاش می توانست قلاده ای نو برای خود بخرد
* سگ تاتوله خورده : سگ تیپا خورده